X
تبلیغات
رایتل

اسم مامان لوسی مهربون بود که الان هم تهران زندگی میکنه.لوسی دوتا خواهر دیگه هم داره که تا شش ماهگی با اونا بود البته اسم لوسی، پنبه بوده ولی ما وقتی دیدیم خیلی گربه ی لوسیه اسمشو گذاشتیم لوسی. دقیقا شش ماهش بود که داداشم از تهران برامون اوردش،اوایل خیلی بی تابی میکرد و بهونه ی خواهراش رو میگرفت البته بکمش هم به خاطر دل دردش بود چون چند روزی که پیش داداشم بود هر چی گیرش امده بود به بیچاره داده بود که ساکتش کنه ،چون لوسی کلا صداش خیلی بلنده چند شبی نذاشت ما بخوابیم،خلاصه بعد از یکی دو هفته یخش اب شد،ما  فکر میکردیم که مشکلش حل شده که تازه مشکل اساسیش شروع شد،ما که تا بحال گربه ماده نداشتیم نمیفهمیدیم مشکلش چیه!!!!تا این که مامانم نظر تخصصی دادو گفت:دخترتون شوهر میخواد ولی ما زیر بار نرفتیم و گفتیم که خیلی بچه است، بعد از چند روز علایمش مشخص تر شد و هر ادم کوری میفهمید که فقط شوهر دردشو دوا میکنه. ما میخواستیم براش استین بالا بزنیم که دکترش گفت : تا یک سالش نشه نباید شوهرش بدیم.خلاصه این که ما هر ماه کلی دردسر کشیدیمو خرج هرمون کردیم که این دختر هفت خط رو تو خونه نگه داریم. بلاخره انتظار ها به سر رسید و خانوم یک سالش شد و ما در به در دنبال شوهر براش . به یک دکتر زنگ زدمو شماره یکی که گربه ی پرشین داشت ازش گرفتم. بعد از تماس و هماهنگی قرار شد فردای اون روز بریم خواستگاری اقا پسر! ما صبح زود لوسی رو بردیم اونجا . هنوز وارد خونه نشده بودیم که یک گربه پشمالو حنایی رنگ امد به طرفمون و پشت سرش دو تا گربه ی دیگه هم امدن،ما که رفتیم تو خونه دیدیم از هر طرفی یک گربه میاد سمتمون،ما که بیشتر از لوسی شکه شده بودیم فهمیدیم 12 تا گربه اونجا زندگی میکنن.لوسی که 6ماه بود گربه ندیده بود خیلی ترسیده بود و از بغلم پایین نمیومد،با هزار دردسر گذاشتمش پیش یه گربه ی سفید اندازه ی خودش و برگشتم خونه،چند بار زنگ زدم ولی گفتن لوسی باهاشون دوست نشده.فرداش که زنگ زدم گفتن لوسی از دیروز هیچی نخورده،منم که خیلی دلم براش تنگ شده بود براش غذا درست کردم و بردم اونجا،خیلی افسرده شده بود و تا منو دید امد بغلمو شروع کرد به جیغ کشیدنو لرزیدن.منم که دیدم وضعش خیلی خرابه با خودم اوردمش خونه. من  فکر کردم این قضیه سر عقل اوردش ولی وقتی اوردمش خونه دوباره جیغ کشید که شوهر میخوام!

من که کلافه شده بودم به چند جای دیگه زنگ زدم ولی فایده نداشت خلاصه اون ماه هم با هرمون گذشت.یک روز که به دکترش زنگ زدم گفت که یک گربه ی خوب براش  پیدا کرده،منم شماره ی صاحبش رو گرفتم و وقتی لوسی شوهر خواست زنگ زدمو اوردن خونمون.اقا داماد که اسمش مخمل بود خیلی از لوسی خوشش امده بود،یک هفته ای پیش لوسی بود و بعدش مرخصش کردیم.کم کم علاعم حاملگی مشخص شد،غذای لوسی خیلی زیاد شده بود . دو ماه بار داری به سرعت گذشت ، یک شب که من خونه تنها بودم لوسی میخواست زایمان کنه یکم استرس داشتم چون دفعه ی اولم بود، زنگ زدم به خواهرم امد که از من بیشتر حول کرده بود ................................